|
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید
فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن......آذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم... ستاره ای
درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"...کودکی متولد شد و اما مرد باز
توجهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو
خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به
او گفته ای؟؟
تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟؟
که چه خوب که او هست ؟؟
خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست
زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته خود
برسیم او ما را دیده و حس کرده
اما ... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به
ماست
" دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی "
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگرآن را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..
|