|
پيرزني بدجنس از دنيا رفت. شياطين او را به داخل درياچه اي از آتش در جهنم انداختند. اما فرشته نگهبانش سعي
ميكرد به خاطر آورد كه او چه عمل نيكي در طول زندگيش انجام داده تا آن را به خدا بگويد و برايش شفاعت كند.
ناگهان به ياد آورد كه روزي پيازي را از باغچه خانه خود كنده بود و به يك زن گدا بخشيده بود. اين مطلب را به
گوش خدا رساند. خدا به فرشته نگهبان فرمان داد: پياز را بياوريد و بالاي سرش نگه داريد، اگر توانست با دست
يازيدن به آن پياز خودش را از آن درياچه آتش بالا بكشد مي تواند به بهشت راه يابد ولي اگر برگ پياز بريده شود و
او به آنجا بازپس افتاد بايد همانجا براي هميشه بماند. فرشته نگهبان به طرف زن شتافت، پياز را بالاي سر او
نگهداشت و به او گفت: به اين پياز بچسب و خودت را بالا بكش. فرشته نگهبان او را بااحتياط بالا مي آورد. اما در
لحظه اي كه مي رفت تا از درياچه خارج گردد، ناگهان ساير گناهكاران كه او را در حال خروج از درياچه ديدند به
او آويختند تا آنها هم از فرصت استفاده كنند و از جهنم خلاص شوند. پيرزن بدجنس كه ساير گناهكاران را ديد
لگدي برايشان انداخت و به آنان گفت: من بايد از اينجا خارج شوم، اين پياز من است نه شما. لحظه اي كه اين
حرف از دهانش خارج شد پياز گسست و و او به قعر درياچه جهنم افتاد.
|